برو

دوستت داشتم؛ همین بود گُناهِ من

خُشک شد بی تو دریایِ نگاه من

از عشق مَپُرس؛ جواب من تویی

همین جواب شد تنها اشتباهِ من

 

روزگار انگار خوب بازی ام داد

این دل عاشق چه کاری دستم داد

آمدی و خندیدی و عاشق کردی و رفتی

من ماندم و تنهایی و حرفهایی که گفتی

گفتی دوستم داری؛ از اینجا تا به آخر

گفتم بگذار باور کنم عشق را؛ بار دیگر

تو ماهی و پری… تو را با من چه کار

دلت آرام و دل من دریایی بی قرار

از اول آخرش معلوم بود … مالِ هم نبودیم

هزار فنجانِ قهوه … یکبار در فالِ هم نبودیم

از آنچه ترسیدم سرم آمد انگار

باز هم نام عشق شد انتظار

 

برو …. برو که تو هم مثل روزگار نامردی

برو که می بخشم هر چه با من کردی

برو تا نبینم ناز خنده ها و زیبایی اَت را

برو که تنهایی درد دارد آنهم چه دردی

 

احساس

1+

درباره پوریا

همسفر با زندگی

پیشنهاد بررسی

زاده پاییز

زاده پاییز پاییز، فصل زیبایی هاست. پاییز را فصل عاشقی می خوانند. انگار پاییز که …

7 نظرات

  1. زیبا بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!